مشروعیت کارکردی و هنجارهای اجتماعی در خلافت عمر و عثمان: تحلیلی جامعه‌شناختی از ثبات و بحران سیاسی در صدر اسلام

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
استادیار گروه معارف اسلامی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه اراک
10.48311/jhs.2026.121394.82964
چکیده
مسئله «مشروعیت» به عنوان هسته مرکزی دوام و پایداری نظام‌های سیاسی، همواره کانون توجه پژوهشگران علوم سیاسی و جامعه‌شناسی تاریخی بوده است. در تاریخ صدر اسلام، گذار از ساختار قبیله‌ای به یک نظام سیاسی متمرکز، چالش‌های بنیادینی را در پی داشت که تحلیل دقیق آن‌ها نیازمند واکاوی پیوند میان «نظام حکمرانی» و «هنجارهای اجتماعی» است. این پژوهش با اتخاذ رویکرد جامعه‌شناسی تاریخی و بهره‌گیری از روش توصیفی-تحلیلی، به بررسی تطبیقی دو الگوی متمایز حکمرانی در دوران خلافت عمر بن خطاب و عثمان بن عفان می‌پردازد. پرسش محوری این است که چرا خلافت عمر علیرغم ماهیت اقتدارگرایانه و سلسله‌مراتبی، موفق به استقرار نوعی ثبات سیاسی پایدار شد، اما خلافت عثمان در دهه دوم خود دچار فرسایش مشروعیت و شورش‌های خونین گردید؟
فرضیه اصلی پژوهش بر این مبنا استوار است که مشروعیت در آن عصر نه بر پایه دموکراسی مدرن، بلکه بر اساس «مشروعیت کارکردی» (Functional Legitimacy) و «انطباق هنجاری» با ساختار اجتماعی-قبیله‌ای تعریف می‌شد. در دوره عمر، سیاست‌های حکمرانی با ظرافت در راستای حفظ توازن میان نخبگان قریشی و قبایل نوپای مسلمان تنظیم شده بود. عمر با نهادینه‌سازی سازوکارهایی نظیر «دیوان عطایا» (سهم‌بندی بر اساس سوابق جهاد و نسب)، نظارت دقیق بر کارگزاران ولایات، و حفظ جایگاه نخبگان پیشگام در شوراها، توانست نوعی قرارداد اجتماعی نانوشته با قبایل ایجاد کند که در آن، حفظ منافع قبیله‌ای در سایه امنیت و فتوحات کلان، مشروعیت کارکردی خلافت را تضمین می‌کرد.
در مقابل، یافته‌های این مطالعه نشان می‌دهد که در دوره عثمان، چرخشِ به سمت تمرکزگراییِ خاندانی (بنی‌امیه) منجر به نقضِ تعادل‌بخشیِ ساختاری شد. عثمان نه با تغییر کلیِ چارچوب حکمرانی، بلکه با تغییر در «نحوه توزیع منابع و انتصاب کارگزاران»، هنجارهای قبیله‌ای را به چالش کشید. از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، وقتی کارگزاران کلیدی از یک خاندان خاص برگزیده شدند، سایر قبایلِ ذی‌نفوذ احساس کردند که «مشروعیت کارکردی» نظام – که بر مبنای عدالت توزیعی قبیله‌ای استوار بود – خدشه‌دار شده است. این پژوهش با تحلیل شبکه‌های قدرت، نشان می‌دهد که بحران در دوره عثمان، نتیجه‌ تقابل میان «ساختار قبیله‌ای جامعه» و «سیاست‌های تمرکزگرایانه فردی» بود. در نهایت، این تحقیق استدلال می‌کند که استمرار ثبات سیاسی در صدر اسلام، بیش از آنکه مرهون ایدئولوژی باشد، محصول مهارت حکمران در مدیریتِ «توقعاتِ مبتنی بر هنجارهای قبیله‌ای» و «توزیع عادلانه فرصت‌های سیاسی» میان کانون‌های قدرت بود؛ الگویی که عمر به خوبی آن را اجرا کرد و عثمان با برهم زدن آن، زمینه سقوط خود را فراهم ساخت.
کلیدواژه‌ها
موضوعات


مقالات آماده انتشار، پذیرفته شده
انتشار آنلاین از 06 آبان 1405